چشمان تو چون فاخته ای رنگ ب رنگ است
پاییز دراین ناحیه بسیار قشنگ است
ای رنگ تر از هر پَرِ طاووس و قناری
زیباییِ تو خاص تر از نقش تُرنگ است
این باغِ گُلِ ناز که درچشم تو پیداست
با آن همه رنگ آینه ی شهر فرنگ است
ای عشقِ همیشه گذری از دلِ ما کن
یک مرد دراین کوچه دل اش گوش ب زنگ است
از دوریِ تو ای گُل زیبا چه بگوی ام
هرچشمِ من انگار که سرچشمه ی گنگ است
آن سایه که بر چهره ی ماه تو نشسته
ازبغضِ شب و طینتِ مغرورِ پلنگ است
این طایفه ی جهل چه آورد سَرِ عشق
هرگوشه دلی با دلِ دیگر پیِ جنگ است
یک آینه انداخته بینِ من و تو فاصله، انگار
تقدیرِ من و تو سفرِ اخرِ سنگ است
"خیری"
برچسب:
نویسنده: رها محمدپور