خرید بک لینک

شعراز زبان تو می ریخت

زبان ازشعر تو می ریخت

وقتی ازشعرمی گفتی

ازخودت می رفتی

ازحرف حرف کلمه ای وزین

که درحجم زبان تو ب شکل می رس اید...

رفته ام.. رفته ای.. رفته است

می رفته ام.. می رفته ای.. می رفته است

آمده بودم بگوی ام:

خوش آمدی ب خوابِ من

آن بوده ای که رفته ای!

اما تو

ازاین خواب پریده ای ب خوابی دیگر

وخواب های من

بیرون از شعرهای تو

ب شکل مرگ درآمده است

من صدای حرف های توأم

درخودم تکرارمی شوم...

می روم.. می روی.. می رود

ازمی رودی که رفته ای

ازمی رودی که خواه اد رفت

با چند حرف در شعرت

من را جا گذاشته ای

و هنوز پله هایی از رفته است

رد پاهای تو را بو می کش اند...

حرف هایی ازخودم را برداشته ام

تا برآخر این شعر اضافه کن ام

تا بر روی همه ی سنگ قبرهای حافظه ام

بنویس ام با خطی کج:

لهجه ی رفتنِ را درحرف حرفِ شعرهای ات

چه قدرچشم ریخته ام

هنوز ازحال ام نه گذشته ای!

برچسب: نویسنده: رها محمدپور تاريخ: سه شنبه 27 اسفند 1398 ساعت: 7:42

صفحه بندی