بامنصورخورشیدی که خیلی زود پرکش اید و تنهای مان گذاشت!
منصور زود رفت یا من خیلی دیر رس ایدم...
دوربودن ازفضای مجازی من را ازبیش تر دوستان ام دورکرده است. چه طورباورکن ام نبودن این بزرگ مرد و ب معنای واقعی کلمه، یک انسان با تمام ویژه گی های فرازمینی اش را...
هنوزهم با این که چند دوست، هجرت این دوست قدیم وبسیارعزیزم را تکرارمی کن اند، اما انگارنمی شنوم و یا دوست ندارم بشنوم. آخرچه گونه می توان باورکرد. من چه را این قدر دیر رس ایدم؛ انگارمن بودم که رفته ام ومنصور هم چون آن استوار با آن لب خندهای زیبای اش منتظرنشسته است تا من زنگ بزن ام و ب اوبگوی ام: منصورجان پس چه را دیرکردی!؟ مگر قرارنگذاشته بودیم که چند روزی را دربندر، برویم ساحل گردی و هرکجا که شعردوست داشت ما را با خود ببرد...
منصورعزیزم چه شد که بی وفایی کردی ومن را چشم در راه ات نشاندی وهنوزا منتظرم که این شاعرمهربان کی از راه می رس اد.
نمی دانی چه قدر غم دارم. غم های بسیاربزرگی را دراین چند سال ب جان خریدم و دل ام را آزرده است. اما نبودن تو، این که دیگر نمی آیی و ب عبث چشم ام بر در دوخته ام، غمِ بسیار بزرگ تری ست. دوست مهربان همیشه ام، من بازهم منتظرت می نشین ام وشک نمی کن ام یا تومی آیی یا من...
بدجور دل ام را سوزاندی.. خیلی!
قسم ب نام عزیزت، تازه این خبر لعنتی را شنیدم. منصورجان حتمن باورنخواهی کرد، اما یک بار هم ب تو گفته بودم که این روزهای ام چه قدر شب دارد و نمی دان ام کسانی سیاه ام کرده اند یا سیاهی هم زاد همیشه ی من بوده است.
منصور نمرده است ، جایی هم این نزدیک ها زنده گی را بامن و دوستان دیگرش قدم می زن اد.
هرگزازخاطرم دورنمی شوی مرد بزرگ!
برچسب:
نویسنده: رها محمدپور