خرید بک لینک

ب من گفتی: شاعر!

رفت ام بالای درختی

نشست ام روی دنده های خودم

برگ بزن ام کلمه کلمه بر تن شعر...

( من روزی هر کسی بودم

چند حرف ام را برداشت اند

شدم شماره ی حرف های خودم

امروز ب هر شماره ای می رس ام

حال تو را گرفته ام)

ب تو گفت ام: آهو!

چشم های پشت درخت پراز پلک شدند- امّا

دو چشم تو زیباتر از " ه " هندسه بود

هی می ریخت از جمله های من...

(تو، روزی فقط خودت بودی

در گذشته های شاعری

لاب لای هر کلمه

از حال جمله

بیرون می شدی)

عابری درحال خود می گفت:

(سگی که می پارس اد

اصولن گیرایی ندارد

هرچه الف لای استخوان اش بگذاری

فقط وق وق وق وق...

شهریور/97

خیری

برچسب: نویسنده: رها محمدپور تاريخ: پنجشنبه 9 اسفند 1397 ساعت: 23:21

صفحه بندی