خرید بک لینک

"هیچ" ها را کنار هم می چین ام

هربار بزرگ تر می شود.

این کلمه

با هر جمله ای جمع شود

فاعلی

از شکل می افت اد!

-------------------------------

شعر

جمله ی بسته ای ست

با هر حرف شاعر

زبان اش

بازتر می شود!

--------------------------

من با خودم

عرض جنگل را پیمودیم

خودم از من جلو می زد

پشت سرم را نگاه که می کردم

یادم آمد

من

پاهای اش را

کنار دریا

جا گذاشته است!
______________________

یک نفر

هر روز نقشه می کش اید

شای اد نقاش بزرگی بشود

آخرش

شاعری شد

که هر روز

نقشه می کش اد!
_____________________

این روزها

آسمان

پروازم را نمی خواه اد

مثل بالی شده ام

که ازخودش می افت اد!

----------------------------

کسی در دورها

ب من دست تکان می ده اد

نزدیک تر می شوم

کودکی را می بین ام

که روزی

هم این جا

رهای اش کرده بودم!

----------------------------

من

درخانه ای ب دنیا آمدم

اتاق اش

مرگ های زیادی دیده بود

می خواه ام

در خانه ای بمیرم

که درهر اتاق اش

نوزادی

متولد می شود!

----------------------------

من و تو

هر روز ب یک شکل

از هم می رویم...

بی آ بگذریم

از شکلی

که ما را در خودش

کش ایده است!

---------------------------

بعضی از چشم ها

دیدن دارد

امَا

حرف ندارد!

-------------------------

من ترانه ای گم شده

در گلوی توأم

که لهجه اش را

نمی شناس اد

مثل پرنده ای

که دنبال آواز خودش

می گردد!

------------------------------

پنجره های آفتاب را ببندید!

این اتاق

پراز چشم هایی ست

هربار

تکه تکه

خودش را

پشت شیشه ای شکسته

می بارد...

---------------------------

احساس ام را

درون لیوانی ریخته بودم

که از دست تو

بر زمین افتاد

-------------------------

دی ماه/96

خیری

برچسب: نویسنده: رها محمدپور تاريخ: پنجشنبه 9 اسفند 1397 ساعت: 23:21

صفحه بندی