ب من نگاه می کنی که نیست ام
من که نیست ام
کسی نیست ام
ب کسی نگاه می کن ام که نیست
تو که نیستی
کسی نیست...
پشت هر جایی هر که بود رفته بود
من مانده بودم و تو
کنار جایی رو ب روی هر جا
من که بودم تو کسی نبودی
و کسی پشت هر جایی که بود با من نبود
یک روز
تو با من از جایی که رفته بودم می آمدی
دست ام را ب موهای ات می کش ایدی
دست ات را می کش ایدم ب دستی که نداشت ام
نگاه ات را پشت هر جایی که نبودم می ریختی
اما صدای ات را با خودت می بردی تا جایی بریزی که برنگردد.
من الف بای دوست ات دارم را جایی پشت سرت چیده بودم
اما امروز جمله ای را که از تو ساخته بودم، هم این جا گم کردم...
دیواری پشت دیواری می ساخت ایم
برای قرارهایی که نداشت ایم
سایه ها
دیدن ها و شنیدن های ما را دنبال می کردند
تا برس اند جایی که گم شده بودیم...
یا تو عوضی بودی یا من
یا من نبودم یا تو
اما دیدن هایی داشت ایم در چشم دیگری
شنیدن هایی در گوش قصه ای
و عاشق انه هایی که در آن نه من بودم و نه تو
من و تو فقط حروفی بودیم لا ب لای جمله ای
دست ب دست می شدیم
تا گذشتن ما از حرفی ب حرفی
جمله ای را تازه کن اد!
اردی بهشت95
برچسب: عاشقانه ی,داستان عاشقانه ی من و تو,
نویسنده: رها محمدپور